
(ترجمه ی مقدمه ی کتاب جنگ بر سر ذهن مسلمانان/نوشته ی ژیل کپل
برای دیدن صفحه ی کتاب در سایت آمازون اینجا را کلیک کنید)
در دسامبر سال 2001 میلادی، یکی از برنامه ریزان اصلی حملات به نیویورک و واشنگتن، با انتشار یک بیانیه در اینترنت که به زبان عربی نوشته شده بود، حوادث یازده سپتامبر را از نظر سیاسی توجیه کرد. ایمن الظواهری- پزشک مصری، مهمترین ایدئولوگ القاعده و مرشد اسامه بن لادن- این بیانیه را، که عنوانش "جنگاوران تحت لوای پیامبر" بود، امضا کرده بود. این سند بسیار مهم دلایل حمله ی جهادیون اسلامی به ایالات متحده – "دشمن بسیار دور"- را توضیح می داد و فوایدی را که آنها از برپا کردن چنین آتشی به دنبالش بودند به اجمال بیان می کرد.
دکتر ظواهری نوشته ی خود را ، همچون یک پزشک، با تشریح غم بار علایم شکست نهضت[اسلامی] در دهه 1990 میلادی آغاز می کرد. شکستی که برخلاف امیدهای بوجود آمده ی ناشی از پیروزی آن بر ارتش سرخ در افغانستان سال 1989 حاصل شده بود. از مصر تا بوسنی و از عربستان سعودی تا الجزایر – خلاصه، در جای جای جهان اسلام- فعالان جهادی در بسیج "توده ها" با هدف سرنگونی حاکمان فاسدشان- "دشمنان نزدیک"- شکست خورده بودند. برای معکوس کردن این روند اضمحلال، نیاز به تغییری اساسی در استراتژی بود. [بنابراین] یک ضربه ی بزرگ و شجاعانه به ایالات متحده طراحی شد تا مسلمانان مردد را متقاعد کند که شبه نظامیان اسلام گرا بسیار قدرتمندند و ایالات متحده، پشتیبان متکبر رژیم های مرتد خاورمیانه و شمال آفریقا، نقطه ضعف های فراوانی دارد، به این امید که این دسته از مسلمانان تشویق به انجام عملی شوند. اما انجام عملیات تروریستی در کشورهای غربی نیز شبه نظامیان را از وظیفه ی اساسی شان باز نمی داشت. این وظیفه به راه انداختن جنگ بر سر روح و روان مسلمانان بود. استراتژی بلند مدت القاعده تحکیم و تقویت تسلط بر خشکه مقدسان مانند خود و نام نویسی آنها در تلاش برای تشکیل یک "دولت اسلامی" از راه جنگ مسلحانه بود.
زرقاوی نوشته بود که دلیل شکست[اسلام گرایان] در دهه ی 1990 میلادی، فقدان یک عامل وحدت بخش مهم بود که بتواند جهان اسلام را پشت سر فعالان جهادی پیشقراولش متحد سازد. اما به یکباره، در آغاز قرن بیست و یکم میلادی، فلسطین دقیقا چنین عامل وحدت بخش را در اختیارشان نهاد. نافرجام ماندن فرآیند صلح اسلو، اوج گیری انتفاضه ی دوم در تابستان سال 2000 میلادی و سرکوب شدید فلسطینی ها به دست دولت آریل شارون، باعث شد که بینندگان الجزیره و دیگر شبکه های تلویزیونی ماهواره ای اعراب به این نتیجه برسند که نبرد مسلحانه در فلسطین به نظر بلااشکال می رسد. در تابستان سال 2001 میلادی، به نظر می رسید حملات انتحاری به شهروندان اسرائیلی، که به دست اسلامگرایان فلسطینی سازماندهی شده بود و سخنرانان مذهبی در سرتاسر جهان اسلام آن را "عملیات شهادت طلبانه" می خواندند، تنها پاسخ ممکن به تفوق خردکننده ی ماشین نظامی اسرائیل است.
چرخه ی پایان ناپذیر سرکوب و کشتار در فلسطین همان چیزی بود که نوابغ [طراحی کننده ی] یازده سپتامبر در به در به دنبالش می گشتند. آنها این طور حساب کرده بودند که کشتار در نیویورک و واشنگتن، در واقع، گسترش عملیات انتحاری فلسطینی هاست. بن لادن می توانست از تعداد کشته شدگان این عملیات به نفع اهداف خود استفاده کند. در یک نوار ویدئویی که در 7 اکتبر[همان سال] منتشر شد، بن لادن که همراه با ایمن الظواهری در مقابل یک غار، در افغانستان، نشسته بود، [رو به دوربین و] برای بینندگان تلویزیونی خود سوگند خورد که تا زمانی که فلسطینی ها در رنج و عذاب باشند "سوگند به خدا، که بدون نیاز به ستون آسمان ها را برافراشته است، آمریکا رنگ صلح را نخواهد دید."
در دهه ی 1990 میلادی، هنگامی که جهادیون اسلامگرا به تروریسم جهانی رو آوردند تا برنامه شان را در جهان اسلام پیاده کنند، خاورمیانه درگیر طوفان سیاسی ناشی از تجزیه ی شوروی بود. سرباز کردن دوباره ی مناقشه ی اسرائیل-فلسطین در سال 2000 میلادی یک نشانه ی بسیار گویا، و در عین حال دلیل مهم، برای افزایش تنش و ناآرامی در منطقه بود. این ناآرامی ها ریشه در نومحافظه کاری ای داشت که مدت ها پیش از ریاست جمهوری جورج بوش، در واشنگتن رونق گرفته بود. این منش تازه پس از حمله به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون بر کل فضای سیاسی آمریکا سایه افکند.
نومحافظه کاران نیز حوادث دهه ی 1990 مبلادی را به شیوه ی خود تحلیل می کردند، هر چند که تحلیل آنها نیز درست مانند تحلیل ظواهری- البته به دلایلی کاملا متضاد- نتایج مخربی به همراه داشت. نومحافظه کاران، که در روز روشن از اسرائیل، به عنوان "دولت یهودی" حمایت می کردند، فرآیند صلح اسلو را یک تله می دانستند. این پیمان، با دغل بازی، وانمود کرده بود که تامین کننده ی امنیت اسرائیل است. کشوری که اعراب از سر ضعف و ناتوانی وجودش را به رسمیت شناخته بودند. اما نومحافظه کاران عقیده داشتند که کشورهای عرب به محض اینکه امکاناتش را به دست آورند، دردسرسازی برای اسرائیل را از سر خواهند گرفت. بعلاوه، فرآیند صلح اسلو، با تضمین حمایت کاخ سفید از دولت های فاسد و خودکامه ی عرب باعث تداوم اوضاع نامطلوب خاورمیانه می شد. تا زمانی که این رژیم ها به اسلو پایبندی نشان می دادند و از دیگر نیاز حیاتی ایالات متحده- تامین بی کم و کاست نفت و البته با قیمتی مناسب- حمایت می کردند، هیچ کدام از دولت های جورج دبلیو بوش یا بیل کلینتون این رژیم های غیر دموکراتیک را، آنطور که باید و شاید، به چالش نمی کشید.
در میانه ی دهه ی 1990 میلادی، نومحافظه کاران در حلقه های فکری، در رسانه ها و در محافل دانشگاهی شروع به چانه زنی کردند تا دیگران را به زیر و زبر کردن کلی عرصه ی خاورمیانه متقاعد کنند. برنامه ی آنها دخالت نظامی با هدف ناکار کردن کشورهایی بود که تهدیدی برای اسرائیل به حساب می آمدند. این کشورها عبارت بودند از : سوریه ی تحت حکومت بعثی ها، ایران تحت تسلط روحانیان و البته عراق صدام حسین. کشاندن این بحث به میان شهروندان می توانست محرک اصلاحات سیاسی شود و باعث شود که نمایندگان منتخب جامعه ی مدنی- ترجیحا آنهایی که به اقتصاد جهانی تحت هژمونی ایالات متحده وابستگی هایی دارند- تحت کنترل درآیند.
هرچند که هدف نهایی جهادیون و نومحافظه کاران بسیار متفاوت بود هدف نزدیک آنها بسیار به هم شبیه بود: سرنگون کردن رژیم های منطقه، که هر دو از خودکامگی و فسادشان متنفر بودند. البته ما برای جذاب کردن داستان این دو را کنار هم نیاورده ایم. این امر نشان می داد که هر دو گروه ذکر شده در بالا، تعادل قدرت سیاسی خاورمیانه، پیش از یازده سپتامبر و درست پس از رخ دادن آن، را نامطلوب می دانستند و می خواستند- به بیان بهتر مشتاق بودند- که برای اصلاح و تعدیل آن به زور متوسل شوند. جهادیون می خواستند با استفاده از تروریسم یک دولت اسلامی تشکیل دهند و نومحافظه کاران به دنبال آن بودند تا با استفاده از عملیات نظامی دموکراسی را ارتقا دهند.
در هر دو سوی این مناقشه، مهمترین عامل افزایش تنش ها وجود منابع بی پایان نفتی بود،که سهم عمده ای از تامین انرژی کل سیاره را بر عهده دارد. در فواصلی که قیمت نفت بالا می رفت، پادشاهی های نفتی، پول هنگفتی را ذخیره می کردند که به آنها این امکان را می داد تا بر رویدادهای بین المللی تاثیر بگذارند- برای مثال با کمک مالی به جنبش های اسلامی، مانند جهاد افغانی، که تامین کننده ی منافعشان بود و یا قدرت نمایی در مقابل مشتریان نفتی شان، بویژه ایالات متحده. اما این سرمایه های نفتی به صورت نامتعادل در میان مردم این کشورها توزیع می شد و در نتیجه شاخص های اقتصادی عمده در منطقه همیشه پایین بود، همانطور که یک گزارش برنامه ی توسعه ی سازمان ملل در مورد جهان عرب به خوبی آشکار کرده، منطقه دچار مجموعه ای از مشکلات، شامل جمعیت زیاد، اشتغال کم و دستمزد پایین، دسترسی اندک به آموزش و وسایل ارتباطی مدرن، می باشد. در این وضعیت، کوچکترین جرقه ای آتش مناقشه را روشن خواهد کرد. مخصوصا مناقشه بر سر تسلط بر اسلام: نظام ایدئولوژیک غالبی که از تعادل اجتماعی و سیاسی منطقه محافظت می کند.
بنابراین، حملات سپتامبر 2001، محل تلاقی دو تفکر کاملا متضاد بود. هر گروه با طراحی یک پروژه برای تغییر شکل یک باره و رادیکال خاورمیانه به شیوه ی خود به این حادثه واکنش نشان داد. جهادیون تلاش کردند با سرمایه گذاری بر "پیروزی" یازده سپتامبر طرفدارانشان را به آرمانی که دارند علاقمند سازند. هدف آنها این بود که در جنگ پرزیدنت بوش بر ضد ترور به مدافعان و سخنگویان دین تبدیل شوند. آنها می خواستند به هر حیله که شده یک چرخه ی سیاسی کلاسیک را تداوم بخشند: حملات آنها سرکوب را به همراه داشت، که ناگزیر همراه با تلفات بود، و به آنها این امکان را می داد که با قربانیان- زن ها و کودکان، زخمی و مجروح ها و زندانیان در بند- ابراز همدردی کنند. قربانیانی که تروریست ها بر هویت اسلامی شان تاکید می کردند. هدف از این سیاست این بود که افراد بیشتری را به [عملیات]شهادت طلبانه تشویق و تحریک کنند.
نومحافظه کاران، از طرف دیگر، به حادثه ی یازده سپتامبر به عنوان یک فرصت تراژیک نگاه می کردند تا راه حل تازه ی افراطی خود برای خاورمیانه را به دولت بوش، که همچنان در شوک ناشی از این حادثه بود، قالب کنند. جورج بوش و مشاورانش، که همچنان در بهت ناشی از حمله ا ی که پیش بینی اش نکرده بودند به سر می بردند، با تائید کنگره، تقریبا بخش اعظم برنامه ی نومحافظه کاران را تصویب کردند. پیش از یازده ی سپتامبر، در طی چند دهه و دولت های مختلف، واشنگتن با تمام وجود سعی می کرد تعادل میان دو نیاز ضروری را برقرار نگاه دارد: [حفظ] امنیت اسرائیل و تامین تضمین شده ی نفت. جنگ با ترور این تعادل همیشگی در سیاست خاورمیانه ی آمریکا را از بین می برد، زیرا حمایت از اسرائیل را در درجه ی اول می گذاشت و روابط آمریکا با بزرگترین کشور تولید کننده ی نفت، عربستان سعودی، را بسیار بی اهمیت تر از آنچه که واقعا بود نشان می داد...
