
...جوانان فقیر ناراضی حاشیه شهرها، از تشکیل یک دولت اسلامی کاملا حمایت می کردند زیرا هر تحول اجتماعی بنیان کنی که امکان به حساب آوردن، احترام، تحصیل، شغل، خانه ی مناسب، و دیگر نیازهای اساسی انسان را برای آنها به همراه داشته باشد مطلوبشان بود. در میان این توده ی جوان و پرجمعیت خشمگین- که به یک میدان عضو گیری برای عناصر رادیکال تر اسلام گرایی تبدیل شده بود-گروه دیگری نیز وجود داشت که من نامش را "طبقه متوسط مذهبی" می نهم. اعضای این طبقه کارآفرینان خرده پا و متخصصین کمابیش موفقی بودند که نسبت به ساختار قدرت موجود احساس بیگانگی می کردند و از آن راضی نبودند زیرا می اندیشیدند که این ساختار قدرت راه آنها به پیشرفت اقتصادی و سیاسی را مسدود کرده است. برای اینکه ، به عنوان یک کارآفرین، در عربستان سعودی، مراکش یا مصر موفق شوی لازم است که حتما با شاهزاده ها، بوروکرات های عالی رتبه، افسرهای نظامی، یا دیگر نخبگان در ارتباط باشی. بدون این ارتباطات، پیشرفت کردن غیر ممکن است. بنابراین ناامیدی زیادی در میان این طبقه به وجود آمده بود. بسیاری از اعضای این طبقه با نهادهای مذهبی ارتباط داشته و طرفدار تشکیل یک دولت اسلامی بودند زیرا چنین چیزی نهادهای فاسدی را که راه آنها را به موفقیت سد کرده بود از بیخ وبن بر می کند.
در این میان نکته ی مهمی را باید به خاطر داشت: هر دو گروه "جوانان عصبانی فقیر حاشیه شهر "و "اعضای طبقه متوسط مذهبی " دلایلی برای حمایت از دولت اسلامی در چنته داشتند، اما آنها برنامه و هدف اسلام گراها را به روش های کاملا متفاوتی تفسیر می کردند. طبقه متوسط به دنبال تحول اجتماعی از بیخ و بن نبود. با این حال برخی از اعضای این طبقه به جوانان فقیر شهری به چشم مواد و مصالح یک روش مرسوم برای تجهیز توده نگاه می کردند. و به دنبال آن بودند تا "اراذل و اوباش"را برای مقابله با نظامیان رژیم سفره ی خیابان ها کنند و احتمالا باعث وقوع مجموعه ای از حوادث خشونت بار شوند که می توانست به خروج صاحب منصبان از قدرت بینجامد.
این دو گروه حتی اگر می توانستند قدرت را به دست بگیرند به یک گروه سومی نیاز داشتند تا میان آنها تعادل برقرار کند، آنها را در کنار یکدیگر نگاه دارد، و این امکان را فراهم آورد تا در قدرت باقی بمانند. این گروه سوم "روشنفکران اسلام گرا" بودند.آنها راه تهییج توده و بسیج آنها را به خوبی بلد بودند و می دانستند که چگونه با استفاده از زبان اسلام دو گروه دیگر را با یکدیگر متحد کنند. زیرا این دو گروه به جز اسلام هیچ نقطه ی مشترک قابل اتکایی برای دستیابی به اتحاد نداشتند. این طبقه روشنفکر همچنین می دانست که چگونه دشمن را نام گذاری کند و آن را بشناساند، زیرا دشمن تنها صاحب منصبان کنونی نبودند و "سکولاریزم" و "شیوه ی تفکر سکولار" نیز در واقع دشمن اسلام به حساب می آمد. این گروه های به شرط حفظ ائتلاف و اتحاد میان خود می توانستند قدرت را به چنگ آورند. و در غیر این صورت، خیر. توسل برخی از نهضت های اسلامی گرا به خشونت های افراطی نمی توانست تغییری در این حقیقت به وجود آورد.
تنها کشوری که در آن انقلابیون توانستند قدرت را به دست بگیرند ایران بود. در تمام جاهای دیگر انقلاب های اسلامی شکست خورد. در ایران، آیت الله خمینی توانست کنترل تمام جنبه های بسیج سیاسی را به دست بگیرد، زیرا او گزینه ی مطلوب هر دو گروه، "جوانان فقیر شهری"- برای مثال ساکنان جنوب تهران- و "اعضای طبقه ی متوسط" بود. اعضای طبقه ی متوسط می خواستند شاه و درباریانش را از قدرت پایین بیاورد و کنترل پول نفت را به دست بگیرند. در حالی که جوانان فقیر شهری به دنبال چیز بسیار اساسی تری بودند: زیر و رو کردن سلسله مراتب اجتماعی. [امام]خمینی مدام دم از "مستضعفین" می زد تا احساسات هر دو گروه را تهییج کند و به این ترتیب حمایت از خود را افزایش داده و دشمنانش را منزوی سازد. این ها روش هایی هستند که هر انقلابی برای موفقیت به آنها نیاز دارد.
خمینی این کار را به خوبی انجام داد. به طوری که در اواخر سال 1979میلادی، حتی اعضای طبقه ی متوسط سکولار نیز به او پیوسته بودند. آنها می اندیشیدند که برای غلبه بر شاه به خمینی نیاز است، و پس از آن می توان آیت الله را کنار زد، زیرا خودشان طبقه ی اکثریت کشور را تشکیل می دهند و می توانند قدرت را به دست بگیرند. البته [امام] خمینی به گونه ی دیگری می اندیشید. هنگامی که انقلابیون با سرنگون کردن شاه قدرت را به دست گرفتند او شروع به سرکوب و حذف متحدانش کرد و اول از همه هم به سراغ سکولار ها رفت.
و سپس آنها باید ممنون صدام باشند. او که در آن زمان یک متحد بزرگ غرب و کشورهای حاشیه ی خلیج[فارس] بود در سپتامبر 1980 به ایران حمله کرد. به این ترتیب حکومت جدید می توانست فقیرترین جوانان شهری را به کام مرگ بفرستد. صدها هزار نفر از آنها بسیج شدند و در امواج انسانی به جنگ ارتش عراق رفتند و "شهید" شدند. در نتیجه جوانان فقیر شهری کاملا از صحنه ناپدید شدند و کارکردشان را به عنوان یک نیروی سیاسی سازماندهی شده از دست دادند و انقلاب اسلامی برای همیشه به دست طبقه حاکمان فعلی آن، شامل بازاریان و روحانیون و متحدانشان، افتاد.
انقلاب ایران یک پدیده ی کاملا داخلی نبود. درست مانند انقلاب روسیه و فرانسه، هدفش این بود که کاری کارستان کند و تمام دنیا را تحت تاثیر قرار دهد. چیزی از انقلاب نگذشته بود که ایرانیان به فکر این کار افتادند. اولین هدف، سرنگون کردن پادشاهی های پوسیده ی عربستان سعودی و کشورهای حاشیه ی خلیج[فارس] بود. آمریکا، "شیطان بزرگ"، نیز یک دشمن بود، درست مانند فرانسه که به آن "شیطان کوچک" می گفتند، هرچند که فرانسوی ها [امام]خمینی را در دوران تبعید پناه داده بودند. غرب و رژیم های محافظه کار عرب واکنش نشان دادند و برای مقابله با انقلاب ایران دست به فعالیت های مختلفی زدند. یکی از این کارها تهاجم صدام حسین به ایران و جنگ هشت ساله ی پس از آن بود.کار مهمتر، برحسب نتایجی که در طولانی مدت به همراه داشت، بازکردن یک جبهه ی دوم در جناح شرقی ایران، یعنی افغانستان، بود. جهاد افغانی مهمترین پدیده ی این منطقه در ربع قرن آخر قرن بیستم بود و ما هنوز هم در حال پرداخت عواقب آن هستیم...(ادامه دارد)